به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را......
يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۴۷ ب.ظ
دخترک که به شدت پسر رو دوست داشت گفت: باشه عزیزم هرچی تو بگی.
پسرک دختر را عریان کرد، دخترآرام میلرزید ولی سخن نمیگفت میترسید.
میترسید عشقش ناراحت شود..پسرک مانندابری سیاه دختر را به آغوش کشید.
و بدون کوچیکترین بوسه شروع کرد.. دخترک آهی کشید.
و پسرک مانند چرخ خیاطی بالا و پایین میشد.
دخترک بدنش میسوخت ولی صدایی نمیداد.
پسرم چند تکان خورد و در کنار دخترک افتاد،دخترک بالبخند گفت: آروم شدی عروسکم!
پسرک آروم خندید و لباس هایش را پوشید و رفت.
دخترک ساعتی بعد تلفن را برداشت زنگ زد وگفت: سلام عشقم.
وپسرک مثل همیشه نبود و تنها گفت: دیگر بمن زنگ نزن و قطع کرد.
دخترک عروسکش را بغل گرفت و در کنج اتاقش آروم گریست.
...چند سال گذشت/تبریک میگویم به پسرک!
همان دخترک زیبا شد فاحشه قصه...