انعکاس تاریکی

انعکاس تاریکی

گفتم اینجا تا مشهد چقدر راه است؟!

گفت : آنقدر که بگویی...

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

آخرین مطالب

  • ۱۶ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۵۴ .....

نویسندگان

به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را......

يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۴۷ ب.ظ

پسرگفت: اگر میخواهی با هم بمانیم باید همه جوره با من باشی.


دخترک که به شدت پسر رو دوست داشت گفت: باشه عزیزم هرچی تو بگی.


پسرک دختر را عریان کرد، دخترآرام میلرزید ولی سخن نمیگفت میترسید.


میترسید عشقش ناراحت شود..پسرک مانندابری سیاه دختر را به آغوش کشید.


و بدون کوچیکترین بوسه شروع کرد.. دخترک آهی کشید.


و پسرک مانند چرخ خیاطی بالا و پایین میشد.


دخترک بدنش میسوخت ولی صدایی نمیداد.


پسرم چند تکان خورد و در کنار دخترک افتاد،دخترک بالبخند گفت: آروم شدی عروسکم!


پسرک آروم خندید و لباس هایش را پوشید و رفت.


دخترک ساعتی بعد تلفن را برداشت زنگ زد وگفت: سلام عشقم.


وپسرک مثل همیشه نبود و تنها گفت: دیگر بمن زنگ نزن و قطع کرد.


دخترک عروسکش را بغل گرفت و در کنج اتاقش آروم گریست.


...چند سال گذشت/تبریک میگویم به پسرک! 


همان دخترک زیبا شد فاحشه قصه...

۹۲/۰۸/۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰
رضا زارعی

تسوج

درد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">